منوچهر خان حكيم

241

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بندگان شهرياريم و از امر و فرمان آن شهريار گريز نداريم ؛ اما براى پادشاه هفت كشور واضح باشد آيين و آداب خلق اين ولايت چنين است هرگز روى خودشان را از آشنا و بيگانه پنهان نمىكنند و ليكن هرگز از مردم ما ، از مرد و زن ، به نظر خيانت بر همديگر نمىنگرند ؛ ديده را بر نقاب عصمت كشيده‌اند « 1 » چنان‌كه در ماه و آفتاب نمىنگرند . چون اسكندر اين قسم جواب را از آن جماعت شنيد ، بر او ظاهر شد كه اين گروه را نصيحت كردن عبث است ؛ پس روى به جانب ارسطو كرد و گفت : اى حكيم ! اين رسم به طبع من بسيار ناخوش است و مىخواهم كه تو از سر ( 153 ) فكر عالى ، در دفع اين كار چاره‌اى بكنى كه اين طرز را بر طرف كنند . ارسطو گفت كه : فرمانبردارم ، چاره‌اى بكنم كه اين خصلت را بر طرف نمايند . بنده طلسمى بسازم و شكلى برانگيزم كه هر آن زنى كه بر او نگاه كنند تا روى خود را نپوشد از او در نگذرند . القصّه ، حكيم زمان به تدبير صنعت‌گرى درآمد ، آنچه از شهريار مىطلبيد او حاضر مىكرد تا آنكه در آن جلوه‌گاه نوعروسى را از سنگ سياه ساخته و از زر خام چادر سفيد بر سر او ترتيب داده كه او از شرم و حيا روى خود را در چادر پيچيده بود ؛ هر زنى كه از دور او را ديدى ، از شرم او ، روى خود را پوشيدى . اما راوى گويد كه حكيم زمان آن نقش را بر سنگ خارا ساخته ، زنان آن دشت قبچاق روى پوشيدن را ياد گرفتند و عادت كردند و اين رسم در ميان ايشان از اسكندر يادگار ماند . چون اسكندر از آن شغل فارغ شد ، ايشان را به دين مبين دلالت كرد ، تمام به دايرهء اسلام « 2 » درآمدند . بعد از آن اظهار كردند كه اى خداوندگار ! روسيان را از سر ما دفع‌ساز كه ما عاجز ايشانيم . چون پادشاه كشورگير اين سخن شنيد ، قبول دفع ايشان كرد . رفتن اسكندر به ملك روسيا و مسلمان شدن قبطال اما راوى اين حكايت دلگشا چنين روايت كند چون شاه هفت كشور از مردم قبچاق اين نقل را استماع نمود ، سراغ آن ملك گرفته كوچ فرمود و متوجّه راه شد ؛ مىرفت تا

--> ( 1 ) . ظاهرا : بر ديده نقاب عصمت كشيده‌اند . ( 2 ) . اسلام : توحيد .